خلاصه ای از ویژه نامه ی ارسالی به مدارس جهت هفته ی معلم
هنر معلمی مطهری
زیبا زیستن ، زیبا گفتن وزیباگستری ودعوت به ساختن دنیایی زیبا، شیوه ی شیرین حکیمان است ورسولان اصلاً هر که خوب است و دورنی زیبا و روحی شسته ازغبار دارد،چنین است واستاد شهید مطهری ، یکی از این حکیمان بزرگ است که زیستن زیبایش به مرگ زیباتروارغوانی اش فرجام وسرانجامی شکوهمند تر یافت . اومعلم بودوبا قلم وبیان ، شکوفایی و باروری نسلی رارقم زدکه فصل درخشان تاریخ امروز، مدیون و مدهون ایمان ، ایثار و روشن بینی آن است.
روز معلم –به درستی و راستی – به نام او پیوند خورده و او سرمشقی بایسته و شایسته برای همه ی معلمانی است که عاشقانه وعارفانه بذرعشق درقلب هاونهال دانش درپهن دشت اندیشه هامی کارند .
شناخت ابعاد شخصیت واندیشه آن استاد بزرگ ،چراغی است فراراه همه ی معلمان فرزانه ،تاراه خوب تربپویند وروش های ساختن وافروختن جان و ذهن و ضمیر را روشن تر بجویند.
این ویژگی ها تنها جرعه هایی هستند که از زلال آن روح می نوشیم و می نوشیم تا مست تر و هست تر!جاده ی معلمی را سلوک کنیم.معلم
پا درکلاس بگذار تاجسم جان بگیرد
احساس زنده بودن درمن توان بگیرد
من باشم و دوباره سرسبزی سرودن
خاموشی عواطف درمن زمان بگیرد
درتخته های تیره خطی کشیده از نور
خطی که شعله ی آن درآسمان بگیرد
فوجی پرنده هرروز پرمی کشد به سویت
تادر حریم مهرت گرم آشیان بگیرد
مصطفی محدثی
داستان های کوتاه و آموزنده
راهی برای نیرومند شدن
شکاف کوچکی برروی پیله کرم ابریشمی ظاهر شد. مردی ساعت ها با دقت به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه کرد. پروانه دست از تلاش برداشت . به نظر رسیدخسته شده و نمی تواندبه تلاش هایش ادامه دهد. او تصمیم گرفت به این مخلوق کوچک کمک کند.با استفاده از قیچی شکاف را پهن ترکرد . پروانه به راحتی ازپیله خارج شد ،اما بدنش کوچک و بال هایش چروکیده بود. مرد به پروانه همچنان زل زده بود.انتظار داشت پروانه برای محافظت ازبدنش بال هایش را بازکند. امااین طور نشد.درحقیقت پروانه مجبوربود باقی عمرش راروی زمین بخزد،نمی توانست پرواز کند.مرد مهربان پی نبردکه خدا محدودیت را برای پیله وتلاش برای خروج رابرای پروانه به وجودآورده.به این صورت که مایع خاصی ازبدنش ترشح می شودکه اوراقادر به پروازمی کند.بعضی اوقات تلاش وکوشش تنهاچیزی است که بایدانجام دهیم .اگرخداآسودگی بدون هیچ گونهسختی رابرای مامهیاکرده بوددراین صورت فلج می شدیم ونمی توانستیم نیرومندشویم وپروازکنیم.
کوهنورد
کوهنوردی می خواست به قلّه ای بلندصعودکند.پس ازسال هاتمرین وآمادگی،
سفرش راآغازکردبه صعودش ادامه دادتااین که هواکاملاًتاریک شد. به جزتاریکی هیچ
چیزدیده نمی شد.
سیاهی شب همه جاراپوشانده بودومردنمی توانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها
پشت انبوهی ازابرپنهان شده بودند. کوهنوردهمان طورکه داشت بالا می رفت ،
درحالیکه چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیزخوردوباسرعت هرچه تمام ترسقوط
کرد.سقوط هم چنان ادامه داشت و او درآن لحظات سرش را از هراس ، تمامی
خاطرات خوب وبدزندگی اش رایادمی آورد . داشت فکر می کرد چه قدر به
مرگ نزدیک شده استکه ناگهان دنباله طنابی که به دورکمرش حلقه خورده بودبین
شاخه هاینزدیک شده است درختی درشیب کوه گیرکردومانع سقوط کاملش
شد.درآن لحظات سنگین سکوت که هیچ امیدی نداشت ازته دل فریادزد:
خدایا کمکم کن!
ندایی ازدل آسمان پاسخ دادازمن چه می خواهی؟
نجاتم بده خدای من !
آیابه من ایمان داری ؟
آری، همیشه به توایمان داشته ام؟!
پس آن طناب دورکمرت راپاره کن!
کوهنورد وحشت کرد ، پاره شدن طناب یعنی سقوط بی تردید از فراز کیلومترها ارتفاع .
گفت خدایا نمی توان.
خدا گفت: آیا به گفته ی من ایمان نداری ؟
کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم .نمی توانم .
روزبعد،گروه نجات گزارش دادکه جسدمنجمدشده یک کوهنورددرحالی پیداشده
که طنابی به دور کمرش حلقه شده بودوتنها دو متر با زمین فاصله داشت.
همه روز٬روزه بودن ٬همه شب نمازکردن
همه ساله حج نمودن ٬سفرحجازکردن
زمدینه تابه کعبه ٬ سرپا برهنه رفتن
دولب ازبرای لبیک ٬ به وظیفه باز کردن
به مساجد ومعابد ، اعتکاف جستن
زملاهی و منافی ، همه احتراز کردن
شب جمعه ها، نخفتن به خدای رازگفتن
زوجود بی نیازش ، طلب نیاز کردن
به خدا که هیچ کس را، ثمر آن قدر نباشد
که به روی نا امیدی ، دربسته باز کردن
شیخ بهائی